زمانی دکارت، در همه ی باورهای خود تردید کرد و همه را کنار گذاشت و بنیان فکری خود را از نو بنا نهاد.
شبیه به چنین اتفاقی در زندگی من نیز رخ داد اما به صورت یک توفیق اجباری. و بدین سان یکی از اتفاقات خیلی خوب زندگیم به تلخی رقم خورد !
در اوان جوانی گمان می کردم همه ی حق، نزد ماست و غیر ما، یا باطلند یا به اندکی از حق وقوف دارند. به تدریج که به سوی بالغ شدن گام برمی داشتم دریافتم که هستی، چنان عظیم است که هیچکس نمی تواند ادعای حقانیت مطلق کند. در نزد هر قومی، بهره ای از حق و حقیقت هست. چیزی که این روند را تسریع کرد، عملکرد ناصواب کسانی بود که مصداق بارز این ابیات حافظند:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند | چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند | |
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس | توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند | |
گوییا باور نمیدارند روز داوری | کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند |
نشست و برخواست و گفتگو با برخی از مدعیان و تامل در منش ایشان و بسنده نکردن به سخنان زیبایشان، مرا به آنجا رساند که به بسیاری از مدعیان نمی توان تکیه کرد. باید خود، حقیقت را بیابی. دست از تقلید بردار و دریچه جان خود را به روی تجربه های آسمانی باز کن. مولوی چه زیبا گفته است:
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست.
پنج مطلب زیر نیز با این مطلب در ارتباط است: